بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ (◡‿◡✿) واسه عشق❤❤❤


(◡‿◡✿) واسه عشق❤❤❤

برای جاودانگی عشقمون

بالا خره ارشیو خونیم تموم شد و واسه همه کامنت گذاشتم دیگه باید ببخشید انقد دیر بهتون سر میزدم.

از همون روز که میخواستم ارشیو خونی کنم همه وبا رو باز کردم هی یه اتفاق پیش اومد و نشد که نشد من این ارشیو خونی رو تموم کنم

پنج شنبه واسمون مهمون سرزده اومد و من واقعا شانسم گفت از توی خونه فقط اشپزخونه و سالن مرتب بود و خداروشکر همه چیم تو خونه داشتیم یعنی شیرینی نداشتیم بجاش شکلات اوردم و لواشک مجلسی که خیلی دوست داشتن میوه هم اندازه سه نفر بیشتر نبود و مهمونام با خودمون میشدیم ۶ نفر.منم همه میوه هارو چیدم تو میوه خوری و گذاشتم جلوشون تعارف کردم که خوشبختانه رسید و تازه زیادم اومد اجیل درست وحسابی هم نداشتیم بجاش گندمک جرقه اوردم واسشون.دیگه به خیر گدشت و بعد همسری میگفت خیلی عالی بود من فکر میکردم هیچی نداریم تو خونه.

خوشبختانه واسه شام نموندن البته منو همسری هی اسرار میکردیم حالا نیس واردیم وامادگی داریم

وقتی مهمونا رفتن با همسری رفتیم به سمت تفریح و جیران.دو سری شمع خریدم با قیمت خیلی مناسب ۱۵ تومن. از این شمعا که تو سه سایز هستنا.از اونا .خیلی ذوقشونو دارم

تو خیابون یه اقایی رو دیدیم یه سیبیلایی داشتاااااااانقد تعجب کردم به همسری هم نشونش دادم بجاش یه خانوم لطیف کنارش بود با یه ارایش ساده و ملیح

تو فامیلای ما یه نفر هست خیلی به سیبیلاش میرسه مثلا تو سیبیلاش انواع روغن تقویت کننده میزنه بهشون رنگ مشکی میزنه یا حنا هندی مشکی یا پوست گردو بهشون میزنه تازه شونه جدا داره واسشو و همیشه مرتب میکنه.خلاصه که من از اسمش یه جوری میشم اون چه جوری این همه تقویت میکنه نمیدونم.این قضیه رو داشته باشید فعلا

دیروز صب اول با مادر همسری رفتیم شنا  و واسه عصرم برنامه ریزی کردم که بریم دیدن یه نی نی که تازه به دنیا اومده.

بذارید بقیشو تو ادامه مطلب بگم


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه 30 دی1391سـاعت 11:51 نويسنده خانم گلی| |

سللاااااااااااااااااااااااااام

دلم واسه اپ کردن یه ذره شده

دیروز اخرین امتحانمو دادم امتحانای این ترم نمیدونم چشون شده بود واقعا اسون داده بودن نسبت به ترمای پبش حالا تا نمراتو نزنن مشخص نیستاااااا اما واقعا اسون بود مخصوصا یه امتحانام از بس اسون بود سر ده دقیقه نوشتم و تو دو تا تست شک داشتم میخواستم برگمو بدم که اومدن گفتن سوالا لو رفته باید یه امتحا ندیگه بدید و باز یه امتحان دیگه گرفتن.حالا خدا کنه نمره هام همونجور که میخوام بهشهخب از امروز کار من این میشه

۱ ارشیو خونی

۲ اپ کردن اتفاقات این چن روز

۳ حاضر کردن کارام واسه نمایشگاه دهه فجر

البته یه عالمه کار دیگه دارم که کم کم میام میگم

تاريخ پنجشنبه 28 دی1391سـاعت 12:7 نويسنده خانم گلی| |

ببخشید ادامشو انقد دیر میخوام بگم

مریض بودم اساسی واقعا حالم بد بود

الان بخونید


ادامـــه مطلب
تاريخ جمعه 15 دی1391سـاعت 18:41 نويسنده خانم گلی| |

بدون رمز
ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه 9 دی1391سـاعت 8:20 نويسنده خانم گلی| |


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه 4 دی1391سـاعت 13:8 نويسنده خانم گلی| |


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه 2 دی1391سـاعت 15:43 نويسنده خانم گلی| |

یکی از دلیلام که این وبو درست کردم این بود که خیلی احساس تنهایی میکردم نمیدونم شاید بخاطر اینه که از مادرم دورم ونمیتونم هر دقیقه باهاش حرف بزنم شاید بخاطر اینه که از دوستامم دورم و بیشتر تماس تلفنی باهم داریم همیشه خوشم میومد از وبایی که زور زور اپ میکنن و خاطره نویسی میکنن و ابراز احساس میکنن.

خیلیا هستن وقتی به مشکبی بر میخورن زندگیشون زنگ میزنن و از من راهنمایی میخوان درسته من نه مشاورم نه اطلاعات کافی دراین مورد دارم اما واقعا حس میکنم اونطرف خالی میشه احساسشو بیان میکنه.

همیشه تو این دوستیایی که بین خودمو شماها بوجود اومده من پیش قدم بودم و من اومدم کامنت گذاشتم و باهاتون دوست شدم وخدارو شکر میکنم شماهارو دارم اما دونفرن که خیلی خیلی دوس دارم باهاشون دوست بشم نمیدونم یه حسی بهشون پیدا کردم اصلا همیشه هم میرم واسشون کامنت میذارم وازشون درخواست دوستی دارم یا درخواست رمز اما اصلا خبری نمیشه الان یه کاری کردم که از دست خودم خیلی ناراحتم رفتم به یکیشون با عصبانیت توپیدم وگفتم چرا بهم رمز نمیدی

اون موقه تا حالا اعصابم خورده حالا خوبه بیاد بگه اخه چرا انقد میای میگی رمز بده میخوام باهات دوست بشم خوب مگه زوره نمیخوام باهات دوست شم خلاصه که یه حس تحقیر بدی بهم دست داده

تاريخ شنبه 2 دی1391سـاعت 15:26 نويسنده خانم گلی| |

امشب بلندترین شب ساله خخخخخخخ

هیچی بلد نیستم در مورد امشب بگم. یلدا یلداس دیگه خودتون همه چیو میدونید

اگرچه خود من هرشبم شب یلداس از بس میخورم چن وقته وزنم که هیچی دارم به مرز ۶۰ نزدیک میشم

چن روز پیش مربی ورزشم بهم میگه خانوم گلی چرا نمیدوی؟ بهش میگم هر چی اونروز تالان دویدم بسه بجا اینکه لاغر شم روز به روز چاقتر میشم میگه نهههههه نا امید نشو تازه اندامت شل شده ومستعد لاغری هستی.چه عرض کنم والا

حالا امشب که دیگه هیچی درست و حسابی خودمو به ۶۰ که میرسونم هیچی از ۶۰ هم میگذرونم

همسری بعد نگی نگفتیاااا از الان گفتم هی تو بشقابام کم بریز گذشت دوران ۵۰ کیلویی که هرچی تو بشقابم مبذاشتی میگفتم عزیزم نمیتونم تروخدا واسم نذارو تو میگفتی نههههه باید بخوری جون بگیری بزرگ شی الان دیگه تو بشقابم نذاشتی خودم ورمیدارم میخورم خخخخخ

دوشب پیش یکی از دوستای همسری زنگید بهش گفت من دارم میرم بازار میوه تهران(که نمیدونم کجاس)شما چیزی نمیخواید واسه یلدا واستون بخرم همسری هم گفت واسه ما یه گونی پرتغال ابگیری بخر. ساعت ۱ نصفه شب بود که رسیده بود اونجا زنگید گفت پرتغال ابگیری نیست واستون میوه های دیگه بخرم؟همسری هم گفت باشه اشکالی نداره بخر.اونم واسمون یه جعبه انگور خیلی خوب با یه جعبه خرمالو عالی خریده بود اورده بود یعنی عالی بوداااا عالی بعد خرمالو کیلو ۲ تومن انگور کیلو هزار وپونصد یعنی پیش این میوه هایی که اینجا میارن شاه بود بعدشم با این قیمت خوب.بعد تهرانیا همیشه از زیاد بودن قیمتا میگن بابا یه هفته بیاید شهر ما زندگی کنید چی میگید.همون خرمالو اینجا۵ تومنه تازه به اون مرغوبی نیس انگورم ۶ تومن.خلاصه که دوست همسری که همیشه هفته ای یه بار میره اون بازار قراره میوه یه هفته مارو برداره بیاره این از میوه مااااا دیگه حرصشو نخوردم

پارسال ما یعنی منو همسری سه شب یلدا گرفتیم یه شب رفتیم خونه مامانم یه شب رفتیم خونه مامانش ویه شب خونه خودمون اما امسال یه هفتس رفتم به پیشواز یلدا چن وقته واقعا بیش ازحد میخورم اگه دیدید پیدام نیست تو وب بفهمید منفجر شدم از بس خوردم خخخخخ تازه یه هفتس هی به همسری میگم یه عالمه هویج بحره واسه ابگیری من خیلی از اب هویج گرفتن خوشم میاد امروز رفته یه پلاستیک خیلی بزرگ خریده هی ابهویج میگیریم هی میخوریم.

یه سوالم تو ذهنمه ولی روم نمیشه بپرسم درمورد همون اب هویجه ها حالا اگه روم شد میپرسم خخخخ

 

بچه ها به این وبه هم سر بزنید

ma1ma.blofa.com

ودیگه اینکه یلدای خوبی داشته باشید و امیدوارم بهتون خیلی خوش بگذره .

 

تاريخ پنجشنبه 30 آذر1391سـاعت 15:52 نويسنده خانم گلی| |

چهار شنبه باز باید میرفتم دندون پزشکی اونروز همسری اول نشست تا دندونشو پر کنه منم واسه غلبه بر استرسم هی داشتم بازی میکردم و صلوات میفرستادم واینا یهو یه صدایی میومد واین صدایی نبود جز صدای عطسه که این عطسه ها رو یا همسری میکرد یا دندونپزشکه و بصورتی بود که من تو حال وهوای خودم داشتم با گوشی بازی میکردم یهو سه متر از جام میپریدم بالا میدیدم بله یکی از اقایون عطسه کرده خخخخ

اونروز بماند ک باز افتاد به جون دندونمو باز کشتوند منو تا اومد دندونمو عصب کشی کنه و بماند هنوز از مطبش بیرون نیومده دندونم درد گرفت اما کلا خوب بودو خوش گذشت کلی با همسری مسخره بازی دراوردیم وقتی از مطب داشتم میومدم بیرون به دکتره میگم دکتر به خدا ببین چیکارم کردی از الان شروع کرد به درد گفت وااای بذار یه بی حسی دیگه توش بزنم بهش میگم چه فایده بی حسی بزنی وقتی بی حسیش رفت باز همین میشه میگه نه نگران نباش واست امپول مینویسم تا درد گرفت برو بزن

این بار یه دوروز درد گرفت و بعدش خوب شد اما هنوز روکشش مونده که حالا حالاها نمیرم پیشش از بس میترسم

تاريخ شنبه 25 آذر1391سـاعت 17:29 نويسنده خانم گلی| |

امسال از فصل قشنگ پاییز زیاد لذت نبردم نه اینکه نا شکری کنما نه فصل خیلی خوبی خدارو شکر اما اونجور که باید عخشولانه میشدیم با همسری نشدیم برعکس همش به بحث و قهر گذشت 

یه روز نشسته بودم خونه هی داشتم حرص میخوردم اه چرا همش همسری میره دانشگا چرا من همش تو خونه تهنام واینا که همسری زنگید گفت من دارم میام ناهار پزیدی گفتم نخه تازه سه روز شده گفتش واسه تو هم بگیرم بیارم گفتم نخه مگه چولاغم خودم میخورم گفت باشه پس من دیر تر میام که ماشینو ببرم تعمیر گاه گفتم اااا پس بگو ضبطشم درست کنن خل شدیم از بی موزیکی

همسریمون ساعت ۱۲ اومد خونه ماشینم درست کرده بود دوتایی یه سی دی توپ زدیم واسه ماشین بعدشم راهی شدیم بریم بیرون که دیدم یه عالمه تنقلات هم حاضر کرده با نسکافه یه بارونیم داشت میومد بیا وببین رفتیم بارون داشت میبارید واهنگایی که انتخاب کرده بودیم پخش میشد خیلی باحال بود تازشم تو اون هوای سرد انقد نسکافه میچسبید که نگو

اون روز اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد فقط گفتیم وخندیدم واخرشم رفتیم یه کم میوه خریدیم اما انقد بهم خوش گذشت که شد بهترین روز پاییز امسالم تا به امروز خخخخخخ

تاريخ سه شنبه 21 آذر1391سـاعت 14:5 نويسنده خانم گلی| |

miss-A